X
تبلیغات
روستای خسروشیرین

نام قريه اي است هفت فرسنگي بيشترميانه شمال و مغرب آسپاس . (از فارسنامه ابن بلخي).و گفته اند دهي است از دهستان دز کرد بخش مرکزي شهرستان اقليد، واقع در 80 هزارگزي باختر اقليد دامنه جنوبي کوه آب سياه ، دامنه ، سردسير، آب آن از چشمه ، محصول آن غلات و حبوبات ، شغل اهالي زراعت ، راه فرعي است . (از فرهنگ جغرافيائي ايران ج 7) و جزئی از سرحد چهاردانگه است که آن نیز چنین است : 

سرحد چهار دانگه {چهار ناحیه} در جنوب اقلید واقع است وچون متشکل از دشت های اوجان وخسرو شیرین وخنجشت ودشت کوشک زرد بوده ، آن را چهار دانگه می گفتند.

سرحد چهار دانگه دشت وسیعی است که رشته کوههایی از شرق به غرب آن را محدود وکوههای شمالی جنوبی آن را به دوقسمت تقسیم نموده است وآبادی های سرحد چهار دانگه در این دو قسمت قرار دارند.

در صفحه 811 دائره المعارف مصائب آمده است:

چهار دانگه( cahar-dange) :یا سرحد چهار دانگه یا چهار ناحیه ، بلوکی در شمال فارس،در سردسیر فارس ومشتمل بر چهار ناحیه ودارای 31 ناحیه می باشد .بلوک چار دانگه از شرق به بلوک قنقدی ، از شمال به بلوک آباده اقلید ، از غرب به بلوک شش دانگه وبلوک دز کرد واز جنوب به بلوک مائین وبلوک کام فیروز محدود ومرکزش آبادی آسپاس بوده است.در صفحات بعدی به توصیف این منطقه وبخش هایی از آن از کتاب های مختلف می پردازیم.

در صفحات 1358-1356 فارسنامه ناصری در معرفی این منطقه آمده است:

بلوک سرحد چهار دانگه یا چهار ناحیه از بلوکات سردسیر فارس است .زمین این بلوک تا چند شب وروز بعد از عید نوروز در زیر برف بماند ودر چند شب از اواخر تابستان آب های کم وایستاده ، یخ ببندد وجانب شمال شیراز است.

 

درازای این بلوک از قریه در دانه تا قراول خانه 24 فرسخ وپهنای آن از باز بچه تا سرده6 فرسخ.

محصولش گندم و جوو نخود وعدس وآبش ازچشمه ورودخانه است .شکارش آهو وبز وپازن وقوچ ومیش کوهی وکبک وتیهو وبلدرچین ودر تابستان هو بره وچاخرق است واین بلوک را چهار ناحیه است :

ناحیه دشت اوجان وناحیه دشت خسرو شیرین وناحیه دشت خون گشت وناحیه دشت کوشک وناحیه دشت کوشک زرد وهمه را سرحد چهار دانگه گویند:حکومت این بلوک از قدیم تا کنون در سلسله خوانین قشقائی بوده است وقصبه این بلوک قریه آسپاس است به مسافت 24 فرسخ از شیراز دورافتاده است واین بلوک را 31 ده آباد باشد:

آب باریک      2 فرسخ بیشتر در مشرق آسپاس است

آزادگان:        3فرسخ ونیم شمالی آسپاس است

آسپاس:         همان قصبه این بلوک است

احمد آباد:      6فرسخ میانه جنوب ومشرق آسپاس است

اوجان:         4فرسخ میانه جنوب ومشرق آسپاس است

قراول خانه :   15 فرسخ میانه شمال ومغرب آسپاس است

قشلاق:         14 فرسخ میانه شمال ومغرب آسپاس است

کافتر:           6 فرسخ مشرق آسپاس است

کردشول:       4فرسخ ونیم در مشرق آسپاس است

کوشک زرد:    5فرسخ میانه مغرب وشمال آسپاس

اده کی:       6فرسخ در شمال شیراز است

باز بچه:       5فرسخ ونیم شمالی اسپاس است

پهلوانی:       1فرسخ جنوب آسپاس است

حاجی آباد:   2فرسخ جنوب ومغرب آسپاس است

حسن آباد:     2 فرسخ بیشتر جنوبی آسپاس است

خسروشیرین:  7 فرسخ میانه شمال ومغرب آسپاس است

خونگشت:      4 فرسخ شزقی آسپاس است

در دانه:          7فرسخ میانه جنوب ومشرق آسپاس است

ده گردو:    12 فرسخ شمالی آسپاس است

رضا آباد:    5فرسخ ونیم در مشرق وجنوب آسپاس است

سه ده:     3 فرسخ ونیم در مغرب آسپاس است

شادکام:     7 فرسخ در شمال آسپاس است

شگفت آباد:  3فرسخ ونیم میانه جنوب وشرق آسپاس است.

شهر میان: 5 فرسخ و نیم میانه شمال و مشرق آسپاس است.

علی آباد: 3 فرسخ در شمال آسپاس است

کولار: 11 فرسخ در شمال آسپاس است

لاله گون: 5 فرسخ مینه جنوب و مشرق آسپاس است

مهجان: 2 فرسخ در جانب جنوب آسپاس است

مهدی آباد: 6 فرسخ شمالی آسپاس است

نظام آباد: 3 فرسخ میانه شمال و مشرق آسپاس است.

دشت آورد و دشت رون در نزهه القلوب آمده است« مرغزار آورد اکنون بکوشک زرد معروف است. علفزاری خوب و طویل و عریض است و چشمه های بسیار دارد و هوایش سرد است و چشمه های بسیار دارد و هوایش سرد است و دیه های بزرگ آن حوالی دیه بچه و طمیرجان و غیره است. طول این علفزار ده فرسنگ است در عرض پنج فرسنگ رغزار دشت رون علفزاری نیکوست و اب روان و چشمه های فراوان دارد و هوایش سرد است.و ابن بطوطه در سفرنامه خود اینگونه می نویسد:

« از یزد خاص از راه دشت روم بمائین رفتیم»

دشت روم مسکن ترک هاست

آسپاس

در صفحه 505 کتاب « اقلیم پارس» آمده است:

آس پاس:

اولین نقطه ای که بازدید شد آس پاس تقریبً در 22 فرسخی مغرب ده بید قرار داشت،در بین راه ده بید به آس پاس نزدیک حسن آباد تپه ای بود که تکه سفالهایی از ظروف ماقبل تاریخ در اطراف آن دیده می شد ولی به علت کوچکی تپه ونبودن کارگر مورد گمانه زنی قرار نگرفت در آس پاس باطلاق معروف به گور بهرام وتپه سید عبد اللهی مورد بازدید واقع شد این تپه که در 3 کیلومتری آس پاس قرار دارد خاک برداری شده وزارعین خاک آن را برای زراعت برده اند وتکه سفالهای زیادی دیده می شد در 6 کیلومتری جنوب آس پاس نیز چند تپه در محوطه وسیعی جلب توجه میکرد

که حاکی ازوجود شهری در ابتدای اسلام بود وتکه سفالها ی اطراف آن مؤید این موضوع بود در جوار آس پاس دهی به نام بابائی واقع شده که دارای تلی به قطر 50 متر وارتفاع 20 متر بود وقطعات سفال مشکوف در آن مربوط به اواخر عهد ساسانی واوایل دوره اسلامی است)

*ژان بابتیست تاورنیهjohn  Baptista  tavonier)) درقسمتی از سفرنامه خود اینگونه می نویسد:

 

(روز سوم مارس از پنج ساعت بعد از نصف شب سوار اسب شده تا ظهر راه پیمودیم .اول از همان جلگه در طول دریاچه ای که راه خیلی سخت واز میان برف بود وهمه جا گودال هایی عمیق وپر از برف داشت که از نظر ها پنهان بود . پس از آن که از سلسله جبال ممتدی عبور کردیم بقریه بزرگی موسوم به آسپاس سرازیر شدیم . در ابخاروی قله کوه آپار قلعه خرابه ای دیده می شود .سکنه آن از نژاد گرجی هستند ، اما مسلمان شده اند .

در آنجا ماهی زیادی به دست آوردیم،زیرا نهر های متعدد از آنجا عبور می کند .

روز چهارم ،هنگام روز حرکت واز وسط جلگه گذشتیم که شاه عباس ان را به گرجی ها واگذار کرده بود تا زراعت نمایند)1

سیاح معروف، ژان شاردن (joan chardin )در شرح مسافرت خود از اصفهان به شیراز می نویسد :

( پس از طی دو فرسنگ از شعبه راه معروف به راه مادر ودختر عبور نمودیم . چهار فرسخ در راه جنوب ، کوه مرتفعی است که در دامنه آن قصبه آسپاس روی تپه بنا شده است . این قصبه سیصد خانه دارد وجمعیت آن هم بالنسبه زیاد است . اطراف آن مرغزار وانهار متعدد واشجار زیاد دارد .

غالب سکنه آسپاس در قدیم عیسوی مذهب واز اهالی قفقاز وگر جستان وسایر ولایات شمالی بوده اند که شاه طهماسب وشاه عباس آنها را به خاک فارس کوچانیده اند .

روز دهم از آسپاس حرکت کردیم وبا وجود همواری سطح زمین بیش از چهار فرسخ راه نپیموده به قریه اوجان رسیدیم )2

در مورد انگیزه نام گذاری این منطقه می توان با واژه پهلوی "هوسپاس" به معنی "خوب سپاس" اشاره کرد وهمین طور "آسپاسیا" نام معشوقه یونانی کورش کوچک بوده است که به دست اردشیر دوم افتاد.

در صفحه 2051 جلد هفتم ، لغتنامه دهخدا آمده است:

(آسپازیا- معشوقه یونانی کورش کوچک که جزو غنائم به دست اردشیر دوم افتاد ودر قصر سلطنتی بسر می برد . روزی که اردشیر پسر خود ، داریوش را جانشین وولیعهد خویش قرار دارد بنا به عادت قدیم که در این روز ، ولیعهد هر چیزی که از شاه بخواهد باید مجری قرار داد ، داریوش از پدر خواست که آسپازیا را به اوببخشد .

شاهنشاه خواهش او را اجابت کرد اما باطناً خوشدل نبود . پس از چندی آسپازیار را به همدان فرستاد تا آنجا راهبه معبد ناهید گشته  پارسا برد)

دزکرد

در صفحه 1318 "فارسنامه ناصری" ، فسایی در مورد دزکرد می نویسد:

"بلوک دزکرد :

بلوک کوچکی است از سرد سیرات فارس میانه شمال ومغرب شیراز ، در ازای آن از قریه بوکرتا قریه چرکس2 فرسخ، پهنای آن از قریه کوفته تا قریه رییسان مسافت کمی است ومحدود است از جانب مشرق وشمال به سرحد چهار دانگه واز سمت مغرب به نواحی کوه گیلویه وبلوک ممسنی واز طرف جنوب به نواحی ممسنی .در تابستان هوایی سرد دارد واز اواخر تابستان واوایل پاییز در بیشتر شبها آبهای کم ویستاده یخ ببندد ودر سه ماه از سال زمینش از برف پوشیده استوآب این بلوک ار رودخانه است.کشت این بلوک گندم وجو وعدس ونخود است . توابع آن عبارتند از :

بوکر : فرسخی جنوب چرکس است.

چرکس : همان قصبه دز کرد است.

ده حاجی بهروز : فرسخی جنوب دز کرد است.

رئیسان : فرسخی میان مغرب و جنوب چرکس است.

شرقی : فرسخی کمتر جنوب دزکرد است.

کوفته : نیم فرسخ جنوب چرکساست.

وعبد الرحیم شریف در "تاریخ وجغرافیای شهر آباده"در مورد دزکرد می نویسد:

"چرکس نام یالی از بلاد شمال آذر بایجان وگویااهالی اش قریه را از ایل چرکس که هنوز از توابع ملک روم است آورده اند ودر این ده توطن داده اند . اهالی این جا هنوز با چشم سیاه وموی زرد وسفیدی بدن باقی هستند ".

اسامی روستاها ، دهات واماکن مسکونی سر حد چهار دانگه بنا بر نوشته های آقای سید عبد الرحیم شریف در کتاب "تاریخ وجغرافیای شهرستان آباده " به شرح زیر است:

احمد آباد:

قریه امام زاده اسماعیل- باغ نو- تخت چمن- حسن آباد- دردانه _ دین محمدی_ رضا آباد_ رضا بیگی_ سیر بانو_ افسر آباد_ فتح آباد.

آسپاس:

امیر زین العابدین – بابائی – بکان- پهلوانی _ تله سبز _ چشمه بالنگان _ حاجی آباد _ خیر آباد _ دهنو _ رحمت آدای _ شاد کام _ شولان _ قریه عزیز محمودی _ قدیم آباد _ کرد شول _ گور بهرام _ مهجان .

حسن آباد:

اردلی – اسپهری – شهر آشوب _ انگلبان _ جعفر آباد _ حسن آباد _ ده خیر _ راسته _ شهر بالا_ کاظم آباد _ کناس_لاله گون _ میان رود _ امین آباد.

خنگشت :

آزادگان حیاتی _ الله آباد _ امیر آباد- بزن – چشمه رعنا _ حسین آباد _ قلعه خسرو _ علی آباد _ کافتر – نظام آباد _ کوه سفید .

دزکرد:

بابا شیخ احمد – تنگ براق – جدول نو – جمال بگ – خارستان – خسرو شیرین – چرکس – رودخانه سفید – سده (سه ده ) – شاه نشین – قطار  آقاج – قلعه بادکی – قلعه بوگر – قلعه حاج بهروز – رئیسان – قلعه حاج علی اصغر – قلعه مختار خان – لاله زار – محمد آباد – ماهور پهن.

شهر میان :

آب باریک – آب اشک – باده کی – باز بچه – بلاغی – چشمه علی – حسین آباد گودال بهاره – شهر میان – کوشک زر – گل بیگ – مهدی آباد – شوید زار – گل زرد – میان رود – نیخارجان .

در بسیاری از کتب تاریخی از آسپاس وچمن آسپاس نامبردشده است .

" در سنه یکهزار ودویست وهفت، وقتی که موکب شاهنشاه ایران آقا محمد خان طاب الله تراه در چمن آسپاس توقف داشت نواب والا فتحعلی خان نایب السلطنه ملقب به جهان بانی را به فتح کرمان مأمور فرمود "1

" مؤلف گیتی گشتا شرح تخریب برج وباروی شیراز را که بامر آقا محمد خان قاجار صورت گرفته ، چنین نگاشته است :فوراً حکم به انهدام قلعه شیراز که از جمله قلاع محصنه روی زمین بود بهره جان محمد خان که از امرای قاجار بود صورت جریان پذیرفت .در عرض سه ماه که چمن قصر زرد وآسپاس محل توقف بود ، شیرازه اجزای شیراز را از هم پاشانید ند".2

"آقا محمد خان در چمن آسپاس :

آقا محمد خان بعد از چند ماه توقف در تهران به دلیل اطلاع از نارضایی مردم شیراز وبه منظور جلوگیری از هر توطئه ای تصمیم گرفت تا به اقداماتی احتیاج آمیز دست بزند . بدین نیت اودر هفتم شعبان سال 1207 عازم چمن فارس شد

 و جوارش که عامل تفکیک جغرافیایش کوه سیاه و دنا می باشد بلاد کهگیلویه است که سوابقش چنین است :

بیشتر ساکنان کنونی استان کهگیلویه و بویراحمد از تبار ایل جاکی هستند که مستوفی در تاریخ گزیده از آنها نام می‌برد. ایل جاکی از تبار آریایی بوده و با خود گویشی فارسی‌تبار از شاخه لری را به این منطقه آورده است. کهگیلویه در زمان حمله عرب جزء قلمرو پارس بوده و یکی از مناطقی بوده که زمیگان نامیده می‌شدند. ریاست مردم کهگیلویه در اواخر سده دوم و آغاز سده سوم هجری به عهده فردی به نام روزبه بوده. پس از او فرزندش مهرگان و پس از مهرگان برادرش سلمه فرمانروای مردم کهگیلویه شدند. در آنزمان شخصی به نام گیلویه از جایی به نام خمایگاه پائین نزد سلمه آمد و در دستگاه او پایگاه و جایگاهی پیدا کرد و پس از مرگ سلمه توانست زمام امور را بدست بگیرد و آن چنان بزرگی و ارج یافت که منطه را به نام او کوه گیلویه (کُهگیلویه) خواندند. خاندان گیلویه دست کم تا سال 346 هجری بر نواحی کهگیلویه فرمانروایی کردند. در قدیم چهار ایل بویراحمد، نویی، دشمن‌زیاری و چرام را اصطلاحاً «چهاربنیچه» می‌نامیدند. این منطقه در سده شش هجری بخشی از قلمرو اتابکان لر بزرگ بشمار می‌آمد. فرمانروایان گوناگون این خاندان، ازجمله ابوطاهر (فرمانروایی میان 500 تا 600 هجری)، هزاراسب، تیکله، کلجه، پشنگ، هوشنگ، افراسیاب و کامیار بر این مناطق حکم راندند. واپسین اتابک، غیاث‌الدین بن کاووس بن پشنگ بود که سلطان ابراهیم تیموری فرزند شاهرخ از پادشاهان تیموری، احتمالاً در سال 827 او را برکنار کرد. فرماندهان ایل بویراحمد در طول تاریخ با لقب کی معروف بوده‌اند برای نمونه کی‌شاهین، کی‌هادی و کی‌عبدالخلیل. 1-1) وجه تسمیه کهکیلویه: کهگيلويه و بويراحمد با وجود گمناني در ميان ساير استان‌هاي کشور سابقه ي تاريخي، فرهنگي درخشاني دارد به منظور شناخت اين منطقه ابتدا به تشريح وجه تسميه به بررسي تاريخي ان می‌‌پردازيم : درباره ي وجه تسميه کهگيلويه به نويسندگان ومورخان که تا کنون در اين باره اظهار نظر کرده‌اند مأخذشان فارسنامه ناصري بوده است که دراين باره چنين نوشته است : «اين اسم را براين بلوک براي ان گذاشته‌اند که اگر کوهستان ان را نسبت به صحراي ان دهند از نيمه ي ده يک بلکه چهار يک بار کمتر باشد و گيلويه به کسر گاف تازي و سکون ياي تازي و سکون ياي دو نقطه و ضم لام و سکون واو نام ميوه اي است در کوهستان که در فارس آن را "کيانک" و در اصفهان "گويج" و در تهران "زالزالک" گويند و درخت گيالک در کوهستان. اين بلوک، بيش از همه جاي فارس باشد و اگر آخر کلمه اي واو ساکن باشد لفظ "يه" بيافزايند مانند بندر عسلويه و مزرعه طغو و قريحه دهو و فضلو شبانکاره که آنها را عسلويه، طغويه، دهويه و فضلويه گويند .» 1 نام واژه سرزمين زميگان يا کوگيلويه، چم يا آرش (معني) جايگاه سرد را می‌‌نمايد، چه، زم، سرماوگان سرزمين و بومگاه است. رويداد نگاران اسلامي اين سرزمين را در همسايگي بازرنگان و در نزديکي شهر اسپهان نشان می‌‌دهد: «زموم فارس، هر منطقه شامل قراء و شهرها به‌طور مجتمع مي‌باشد. خراج هرمنطقه به يکي ازبزرگان اکراد ايلات سپرده‌مي‌شد. .. اما زم جيلويه(گيلويه) معروف به زميجان (زميگان) در پشت اسپهان است. و قسمتي از ولايت هاي استخر و شاپور را، اما زم جيلويه معروف به غفاري ،‌ يعقوب، تاريخ اجتماعي کوگيلويه و بويراحمد، صفحه 39 / امام شوشتري، سيد محمد علي، تاريخ جغرافيايي خوزستان زميان در پشت اصفهان است. .. و از يک سو به (بيضاء و از سوي ديگر به منطقه شاپور يا دهدشت می‌‌رسد و همه شهرها و قرا چنان است که گويي از اعمال اصفهان است. مردم بازرنجان (بازرنگان)، مجاور (زم جيرويه) اند. و از زم شهريار به شمار مي‌آيند .» 1 استخري مرزهاي سرزمين رم زميگان را همچون ابن حقول می‌‌نماياند، اما در جاي ديگر از نيرو گرفتن و توان يافتن اين رم که به رم شهريار پيوسته و هر دو رم يکي شده اند، ياد می‌‌نمايد. .. و اين آميختگي نشان می‌‌دهد که هر دو رم يکي شده به نام گيلويه نام يافته اند. 2 استخري در جاي ديگر در کتاب "مسالک الممالک" خود از پادشاهي بومي گيلويه و اينکه چگونه رم زميگان را به دست گرفت و بر پادشاه روم شوريده است می‌‌نويسد : «مهرگان پسر روزبه پادشاه زميگان است و آن رمي است که به رم کهگيلويه معروف شده و مهرگان پيش از گيلويه بوده و شآن و شوکتي از گيلويه بالاتر داشته است. پس از مهرگان برادرش سلمه به جاي او نشست، ‌چون سنمه مرد آنجا را تصرف کرد و کارش به جايي رسيد که اين سرزمين را به نام او می‌‌خواندند – و با همدستي سران ايلات ديگر دست به کارهاي زد که در پذيرش مردم بوده است – و با خاندان ابودلف عجلي ستيز کرد – که از سوي دستگاه خلافت مآمون و معتصم که فرمانرواي لرستان بود، و مآمون و معتصم با شنيدن خبر شکست ابودلف با لشکري بزرگ گيلويه را شکست داد و سر از تن وي جدا کردند – چون احمدبن عبدالعزيز در زرقان از دست عمرو ليث صفاري شکست خورد سر گيلويه* به دست عمرو افتاد و حکمراني کهگيلويه به دست خاندان گيلويه بازپس آمد. 3 نظر ديگر اين است که کهگيلويه از سه کلمه (کوه)، (گيل) و (اويه) ترکيب يافته به معناي منطقه کوهستاني که گيل ناميده می‌‌شود و کليخ (اويه) پسوند مالکيت است. فتحه خفيف بعد از حرف لام حذف گرديده و در لهجه محلي (کهگلو) تلفظ می‌‌شود. 4 در کتاب خوزستان و کهگيلويه و ممسني، آقاي اقتداري مفهوم کهگيلويه را به طريق 1- مجيدي کرايي، نورمحمد، مردم و سرزمين هاي استان کهگيلويه و بويراحمد ،‌صص 68-67 2- همان منبع، ص 68 • گيلويه فرزند روزبه از سران ايلات پارسي، از سرزمين خمايگاه (همايان) کوچک که در سرزمين نيمه کوهستاني و سردسيري جاويد ممسني هنوز نامي زنده به نام (گيلومهر) دارد / مجيدي کرايي ،‌نورمحمد، مردم و سرزمينهاي استان کهگيلويه و بويراحمد، ص 69 محمود باور نيز در حاشيه کتاب خود در صفحه هفت اشاره می‌‌کند که شهرآبادي در نواحي باشت بابئيي به نام گيل آباد وجود داشته که آثار و خرابه هاي آن هم اکنون پابرجا است اين شهر گويا يکي از بناهاي گيلويه بوده است / باور، محمود، کهگيلويه و ايلات آن، ص 7 3- امام شوشتري ،سيدمحمدعلي، تاريخ جغرافياي خوزستان، ص 149 4- احمدي نصر، مرفولوژي کرانه گمنام، ص 18 ديگري معرفي می‌‌کند: کلمه کوه که معني آن مشخص است. کيلو را می‌‌توان به سه جزء (کي) – (ال) و (او) تقسيم نمود. کي به معني شاه و امير و رئيس چنانکه در زبان فارسي کي و کيانيان مقيد همين معني است. "ال" با فتح الف و سکون لام اضافه زبان لري است "مانند توول يعني خانه ها" و "او" تصغير يا علامت معرفه در زبان هاي شيرازي و فارسي است. پس کلمه مرکب "کي-ال-او" را در اطلاق محاوره، کيلو با فتحه خفيف ياء درآورده‌اند و بعد اين فتحه هم در گويش مردمان از بين رفته و کيلو و پس گيلو شده است و کوه گيلو يعني کوهستان کيان و شاهان بزرگ است. 1 و در آخر نقل قولي از آقاي امان الهي در کتاب قوم لر می‌‌پردازيم که می‌‌نويسند: در زمان ساسانيان کهگيلويه و بويراحمد، قباد خره‌ «خوره» نام داشت ويکي از پنج کوره هاي فارس به شمار می‌‌رفته است ومرکز اين ايالات شهر ارگان* بوده است. 2 1-اقتداري، احمد، خوزستان وکهگيلويه وممسني، ص836 2-امان الهي، سکندر، قوم لر، ص 111 • پس از تسلط اعراب اين شهر ارجان نام گرفت و در قرن هشتم در زمان صفويه به کهگيلويه معروف شد .که وضع حالش چنین است: مرکز اين شهرستان شهر دهدشت است که در قسمت دشت کهگيلويه (زيرکوه) واقع شده و از دو قسمت جداگانه تشکيل شده است. قسمت قديمي شهر مخروبه شده و به دهدشت کهنه معروف است. قسمت جديد آن، فضايي نيمه شهري و نيمه روستايي است که با توجه به وضع زندگي و شکل ظاهري فعاليت‏هاي مردم و نماي ساختمان‏ها، وجه روستايي آن جلوة بيشتري دارد.

کهگيلويه در زمانهاي قديم جزء لرستان بزرگ بوده است. استرابون ـ جغرافيدان مشهور يونان باستان ـ کهگيلويه را بخشي از خاک اوکسي‏ها (نام هخامنشي خوزستان) مي‏داند. در دورة ساسانيان، قباد ساساني ارگان (ارجان) را در قسمت دشتي آن بنا نهاد که «قباد خوره» ناميده مي‏شد. مناطق کوهستاني آن را نيز «رم زميگان» مي‏ناميدند.

در دوران بعد از اسلام «قباد خوره» به نام شهر حاکم‏نشين آن ولايت ارگان (ارجان) ـ و مناطق کوهستاني آن «رم زميگان» به کهگيلويه شهرت يافت. در قرن‏هاي بعدي که شهر ارگان ويران گرديد و افشارها و لرها سراسر آن را تصرف کردند، تمامي اين خطه کهگيلويه و قسمت کوهستاني آن، «پشتکوه» و قسمت دشتي آن، «زيرکوه» ناميده شدند. کهگيلويه از سه کلمه «کوه»، «گيل» و «اويه» ترکيب يافته است. کلمه «او» پسوند مالکيت است. بنابراين معناي اين نام «منطقه کوهستاني گيل» است.

 و در جوار دیگرش پادنا است که مختصر شرحش چنین است: پادانا ( پادنا ، پودنو ، پيدنو)

Padana ( Padena/Pudeno/Pidenu)

پادانا يك نام تاريخي است و چنانكه مي دانيم نام يكي از كاخهاي تخت جمشيد مي باشد. وجه ديگر نامگذاري اين كوه (پادنا) شايد به سبب اين باشد كه در امتداد كوهپايه هاي كوه معروف دنا قرار گرفته است. در لهجه محلي به آن پيدنو گفته مي شود پيدن نوعي گياه است كه در ارتفاعات اين كوه نيز ديده مي شود. در بسياري از منابع جغرافيايي نيز به نام كوه ميمند معروف است.

اين كوه از مشرق به روستاي سريزجان تا شمال روستاي جبل نارويه ، از طرف شمال غرب به سوي جنوب شرقي گشيده شده و از آنجا به كوه اقير و سپس يه كوه آب قنديل متصل مي گردد و روي هم رشته كوهي را به طول 67 كيلومتر و عرض 6 تا 10 كيلومتر به وجود مي‌آوردند كه بلندترين قله آنها 2891 متر ارتفاع دارد و در 15 كيلومتري جنوب ميمند واقع شده است.

در دامنه شمالي كوه پادنا بخش ميمند مشتمل بر شهر ميمند و دهستانهاي خواجه‌اي ، روستاهاي سريزجان، ماسلار و همچنين بخش سيمكان جهرم مشتمل بر روستاهاي كوشك سرتنگ، كراده، آرگو، مزيجان، اسفل، كاكون، دوزه، همنده، نوداد، كوشكسار، آب شيخ، زاغ، محيطا، درويشان، و كلاكلي واقع شده اند.

روستاهاي موردستان، روزبدان، جبل نارو، ريكان، شلدان، مدخون و فيروزآباد در دامنه جنوبي اين رشته كوه قرار دارند.

جبهه شمالي اين كوه كه عمدتا در زمستانها برفي است داراي پوشش گياهي بيشتري نسبت به جنوب آن مي باشد و در فصل بهار از زيبايي خاصي برخوردار است.

 

 سپيدار (سفيدار)

Sepidar (Sefidar)

رشته كوهي است به طول 77 كيلومتر و عرض 7 تا 10 كيلومتر كه از شمال روستاي زنجيران به طرف جنوب شرقي تا شمال روستاي گنك كشيده شده و ازآنجا به سوي مغرب تا روستاي تادوان ادامه مي يابد.

رشته كوه سپيدار از قلل چندي كه ارتفاع اكثر آنها بيش از 2300 متر است تشكيل يافته و بلندترين قله آن به ارتفاع 3167 متر در 30 كيلومتري شرق ميمند قرار دارد.

اين كوه تقريبا دنباله كوه سبزپوشان شيراز است و داراي جنگل و منابع طبيعي فراواني است. ارتفاعات آن در زمستانها پوشيده از برف مي باشد كه سفره هاي آبي مناطق ميمند و خفر جهرم را تامين ميكند. علت نامگذاري آن به سفيدار نيز گويا سفيدپوش بودن زمستاني آن است.

روستاهاي موك، زنجيران، تنگريز و گنك از بخش ميمند در دامنه جنوبي آن و روستاهاي تادوان، باغ كبير، سالاري و راهگان از بخش كرديان جهرم در دامنه شرقي آن و روستاهاي كته، فشان، برايجان، آبسرد، كرفت، شاخون و نعمت‌آباد از بخش خفر جهرم در دامنه شمالي اين كوه قرار دارند.

راه اتومبيل‌رو شيراز به جهرم تقريبا در دامنه شمالي اين رشته كوه عبور مي كند و رودخانه قره‌آغاچ نيز پس از طي دامنه شمالي در روستاي تادوان دامنه شرقي را دور زده و بخشي از دامنه جنوبي آنرا تا حدود روستاي باغ كبير مي پيمايد.

سابقا اين كوه داراي منابع گياهي و حيواني فراواني يوده كه متاسفانه امروز شديدا كاهش يافته است و در حال حاضر بيشتر منابع طبيعي اين كوه حفاظت شده است.

در ارتفاع 3000 متري اين كوه چشمه آبي به نام آب سفيدار وجود دارد كه داراي يك مسير خاكي ماشين رو از طريق روستاي تنگريز ميمند است .

و چون حیات روانی یک قوم به موسیقی و سازهایش وابسته است شایسته است که مختصری از سابقه نواهای این سرزمین نیز تشریح گردد : ارتباط‌ كوچ‌ و موسيقي‌ را در پهنه‌ي‌ ايرانِ فرهنگيِ باستان‌ و سرزمينِ ايرانِ فعلي‌ مي‌توان‌ به‌ چهار دسته‌ تقسيم‌ و تعريف‌ كرد:

 

الف‌ ــ موسيقي‌ كوچ‌ كنندگان‌ داخلي‌ كه‌ از ابتداي‌ سكونت‌ در ايران‌ فعلي‌ از حدود مشخص‌ منطقه‌ي‌ ييلاق‌ و قشلاق‌ خود خارج‌ نشده‌اند، بلكه‌ پذيراي‌ طوايف‌ ديگري‌ كه‌ به‌ منطقه‌ي‌ آنان‌ آمده‌ و يا در مسيرشان‌ يكجانشين‌ شده‌اند، نيز، بوده‌اند.

 

ب‌ ــ موسيقي‌ كوچ‌ داده‌شده‌گان‌ داخلي‌ كه‌ در اثر تغيير حكومت‌ها، تغيير سياست‌هاي‌ اجتماعي‌ دولت‌ها و يا ناسازگاري‌ با حكومت‌ها از جايي‌ به‌ جاي‌ ديگر كوچ‌ داده‌ شده‌ و به‌ همزيستي‌ با طوايف‌ و ساكنين‌ منطقه‌ي‌ جديد عادت‌ نموده‌اند.

 

ج‌ ــ موسيقي‌ كوچ‌ كنندگاني‌ كه‌ از سرزمين‌هاي‌ ديگر به‌ ايران‌ وارد شده‌ و با همه‌ي‌ بيگانه‌ بودنشان‌ بر اثر مرور زمان‌ و طي‌ ساليان‌ دراز به‌ نوعي‌ همزيستي‌ با ايرانيان‌ رسيده‌ و پذيره‌ي‌ ايراني‌ گرديده‌اند.

 

د ــ موسيقي‌ كوچ‌كنندگاني‌ كه‌ از ايران‌ رفته‌اند، اين‌ دسته‌ از كوچندگان‌ كه‌ از اصالت‌ هنري‌ خاص‌ و دست‌ نخورده‌تري‌ برخوردار بوده‌اند، بر اثر نپذيرفتن‌ شرايط‌ سياسي‌، ديني‌، اجتماعي‌ و تضاد با حاكمان‌ و حكومت‌ها و يا دست‌يابي‌ به‌ وضعيت‌ بهتر اقتصادي‌ به‌ سرزمين‌هايي‌ چون‌ مراكش‌ (اندلس‌)، هند، تركيه‌، روماني‌، يوگسلاوي‌، مجارستان‌، گرجستان‌ و حوزه‌ي‌ روم‌ باستان‌ كوچ‌ و بر سر راه‌ كوچ‌ خود آثار و تأثيرات‌ بسزائي‌ به‌ لحاظ‌ هنر موسيقايي‌ به‌ جا نهاده‌اند كه‌ پرداختن‌ به‌ آن‌ كاري‌ بزرگ‌ خواهد بود و اميد دارم‌ كه‌ تا فرهنگ‌هاي‌ موسيقايي‌ باقيمانده‌ در اين‌ گستره‌ از ميان‌ نرفته‌، نهادي‌، ارگاني‌ و يا مؤسسه‌ي‌ فرهنگي‌يي‌ با يك‌ سرمايه‌گذاري‌ صحيح‌ به‌ اين‌ مهم‌ بپردازد و به‌ دنبال‌ پرسش‌هايي‌ چون‌ نمونه‌ي‌ زير برود: چرا و چگونه‌ است‌ كه‌ از ايران‌ تا مجارستان‌ و لهستان‌ و يونان‌ موسيقي‌ پنتاتونيك‌ رواج‌ دارد و در بخش‌ سازهاي‌ بادي‌ از سازهاي‌ ايراني‌ بهره‌ مي‌برد و در موسيقي‌ روماني‌ «همايون‌» رواج‌ دارد؟

 

موسيقي‌ دسته‌ي‌ الف‌: اين‌ شكل‌ از موسيقي‌ كوچ‌ بهره‌ از طبقه‌ي‌ شبانان‌ مي‌بَرَد كه‌ تا عصر ساساني‌ جزو مهمترين‌ طبقات‌ اجتماعي‌ ايران‌ بودند و بر اساس‌ نوشته‌هاي‌ نولد كه‌ در يانس‌ صفحه‌ي‌ 151، روي‌ از نوروز براي‌ بار عام‌ يافتن‌ و تقديم‌ هدايا به‌ آن‌ اختصاص‌ داشت‌، به‌ اين‌ طبقه‌ رَموم‌ گفته‌ مي‌شد كه‌ رَموم‌ پارس‌ را در عهد ساساني‌ به‌ پنج‌ كوره‌ يا ولايت‌ كوچ‌ تقسيم‌ كرده‌اند و آنطور كه‌، گي‌ لِسترِنج‌ مي‌نويسد، نام‌ آن‌ها عبارت‌ بوده‌ از: اردشير خره‌ در استان‌ فارس‌ فعلي‌، «شاپور خره‌» در شهر شاپور، «قباد خره‌» به‌ مركزيت‌ ارجان‌ (ارژن‌ فعلي‌)، «اصطغي‌» و داراب‌ جرد (گرد) (جغرافياي‌ تاريخي‌ سرزمين‌هاي‌ خلافت‌ شرقي‌، ترجمه‌ي‌ محمود عرفان‌، ص‌ 8 و 267، سال‌ 1364) كه‌ بنا به‌ نوشته‌ي‌ مسالك‌الممالك‌ رَموم‌ پنجگانه‌ي‌ عهد ساساني‌ و پس‌ از اسلام‌ بدين‌ شكل‌ بوده‌اند، رَمِ جيلويه‌ (گيلويه‌)، رَمِ احمدبن‌ الليث‌، رَمِ حسين‌ بن‌ صالح‌، رَمِ شهريار و رَمِ احمدبن‌الحسن‌ ناحيه‌ي‌ سكونت‌ اين‌ رَموم‌ كه‌ بنام‌ كردان‌ پارس‌ خوانده‌ مي‌شدند محدوده‌ي‌ خوزستان‌، اصفهان‌، چهاردانگه‌، فيروزآباد و آباده‌، كوهمره‌، سميرُم‌، كازرون‌، قيروكارزين‌، لارستان‌، تا استان‌ هرمزگانِ فعلي‌، شمالِ كرمان‌ تا زنجان‌ و اَبَرقو تانسا را دربرداشته‌ است‌.

جان‌ لمبرت‌ در مقاله‌اي‌ تحت‌ عنوان‌ منشاء پيدايش‌ كردها در ايرانِ پيش‌ از اسلام‌ چنين‌ اظهار مي‌كند كه‌: گرچه‌ احتمالِ اينكه‌ كردهاي‌ فارس‌ به‌ عشاير كردستان‌ مربوط‌ باشند بيشتر به‌ حقيقت‌ نزديك‌ است‌ تا آن‌ها را گروه‌هاي‌ مجزائي‌ بدانيم‌ و تصور كنيم‌ كه‌ عشاير فارس‌ كردهاي‌ واقعي‌ نيستند، اثبات‌ اين‌ مسئله‌ ناممكن‌ است‌ كه‌ عشاير فارس‌ (به‌ جز قشقائي‌ها)كردهاي‌ واقعي‌ نبوده‌اند، زيرا احتمال‌ اينكه‌ آنها كردهاي‌ واقعي‌ بوده‌ باشند نيز وجود دارد.

(ذخائر انقلاب‌، شماره‌ي‌ 5، 1367) حضور گويش‌ كردي‌ در منطقه‌ي‌ كوهمره‌ به‌ اثبات‌ رسيده‌ است‌ و در منطقه‌ي‌ گزوسين‌، ناحيه‌ي‌ برخوار نيز گويش‌ خاصي‌ از كردي‌ كهن‌ وجود دارد كه‌ آخرين‌ اديب‌ و شاعر و نام‌آور منطقه‌ كه‌ دستي‌ توانا در موسيقي‌ آوازي‌ عرفاني‌ داشته‌ درويش‌ عباس‌ گزي‌ بوده‌  است، موسيقي‌ اين‌ دسته‌ هنوز به‌ اشكال‌ اوليه‌ي‌ خود متعهد است‌، محدوديت‌ساز از نظر تنوع‌ و گستردگي‌ آوازها از نشانه‌هاي‌ بارز آن‌ است‌.

ضمن‌ آنكه‌ بايد يادآور شوم‌ كه‌ استرابون‌ در ايالت‌ فارس‌ از قبايل‌ كورتي‌ نام‌ مي‌برد كه‌ همين‌ كردان‌ پارس‌ مي‌باشند. اين‌ دسته‌ از كوچندگان‌ پارسي‌ به‌ احتمال‌ فراوان‌ با ايلات‌ دائويي‌، ماردويي‌، دروسكوئي‌ و ساگارتيويي‌ دوره‌ي‌ هخامنشيان‌ كه‌ هرودت‌ از آن‌ نام‌ مي‌برد ريشه‌ و نسبتي‌ خواهند داشت‌.

نمونه‌ي‌ شعر و گويش‌ گزي‌ از زبان‌ درويش‌ عباس‌ گزي‌:

وُالله‌ نَذونان‌ كه‌ ژِراين‌ دانِه‌ چو دامو

كُف‌ تاده‌ي‌ بِسِمل‌ بي‌بي‌ يِه‌ژ، كام‌ به‌ كامو

دَر مي‌كده‌ها مَستي‌ و آشوبو، نَزو نان‌

از گردش‌ چُشهاي‌ تو يا گردشِ جامو

زاهد چُو آما گَررِه‌ بِشو، بِژبِه‌ وَ گَرنَه‌

هر آشِ خيالي‌ كه‌ پِشُو دونبِه‌ كِه‌ خامو

نذونان‌ = نمي‌ دانم‌

ژِر = زير

كُف‌ تاده‌ = كه‌ افتاده‌

گر رهِ بِشو = اگر راه‌ برود

بِژبه‌ = برود

پِشو = پَزد

ذونبه‌ = بدان‌

موسيقيِ دسته‌ي‌ ب‌:

اين‌ نوع‌ موسيقي‌ مربوط‌ است‌ به‌ اقوام‌ كورتي‌، لولوبي‌، سارانگي‌، اعراب‌ سامي‌ و شبانكارگانِ طبرستان‌ و قُهستان‌ (جنوب‌ خراسان‌ فعلي‌) كه‌ در طول‌ تاريخ‌ ضمن‌ اضافه‌ شدن‌ اقوامي‌ از ترك‌، تركمن‌ و بربرهاي‌ چين‌ خوارزم‌ و تركستان‌ كه‌ در اصل‌ در جاي‌ ديگري‌ از ايرانِ باستان‌ ساكن‌ بوده‌اند و به‌ مرور زمان‌ در اثر مسائل‌ مختلف‌ به‌جاي‌ ديگري‌ از كشور كوچ‌ داده‌ شده‌اند و در اثر سكونت‌ همزيستي‌ در منطقه‌ي‌ جديد ضمن‌ حفظ‌ برخي‌ از نغمات‌ موسيقايي‌ خود يا تأثيراتي‌ بر موسيقي‌ منطقه‌ از طريق‌ نواي‌ سازها و نوع‌ آوازهايشان‌ نهاده‌اند و يا تأثيراتي‌ پذيرفته‌اند و امروزه‌ به‌ همين‌ دليل‌ تشخيص‌ اصالت‌ در اين‌ دسته‌ از موسيقي‌ بسيار سخت‌ است‌ چون‌ اكثر اينان‌ هم‌ يكجانشين‌ شده‌اند و هم‌ همزيستي‌ نسلي‌ با اقوام‌ ديگر يافته‌اند و لازم‌ به‌ ايجاد بستري‌ مناسب‌ از سوي‌ دستگاههاي‌ فرهنگي‌ كشور است‌ تا بتوان‌ سره‌ را از ناسره‌ تشخيص‌ داد علّت‌ چند عقيده‌گي‌ درباره‌ي‌ برخي‌ از موسيقي‌هاي‌ مناطق‌ ايرانِ امروز به‌ همين‌ سبب‌ است‌، چون‌ ابعاد و ريشه‌هاي‌ تاريخيِ كوچ‌ و سكني‌ در بررسي‌ها انجام‌ نمي‌شود.

موسيقيِ كرمانج‌هاي‌ خلخال‌، هشتپرتوالش‌، تالش‌، زاغمرز مازندران‌، ميخ‌ساز مازندران‌، كرد كويِ گلستان‌ و شمال‌ خراسان‌ و موسيقيِ ترك‌هاي‌ نيشابور، شمال‌ خراسان‌، راميان‌ و مينو دشت‌ گلستان‌، استان‌ مركزي‌ (خلج‌ و اطراف‌ تفرش‌) و بخشي‌ از استانِ كردستان‌ (قروه‌، بيجار، گروس‌)، گرجي‌هاي‌ مازندران‌ و اصفهان‌ (افوس‌)، استان‌ مركزي‌، عرب‌هاي‌ خراسان‌ و مازندران‌ و كرمان‌ و كرمانج‌هاي‌ قرائي‌ كرمان‌، از اين‌ دسته‌اند كه‌ پژوهش‌هايي‌ اندك‌ به‌ صورت‌ تك‌نگاري‌ بر رويِ آن‌ صورت‌ پذيرفته‌ و اكثر آن‌ها خالي‌ از اشكال‌ نمي‌باشد، ضمن‌ آنكه‌ اين‌ موسيقي‌ از تنوع‌ ساز و آواز غني‌ و گسترده‌اي‌ برخوردار است‌ و دستگاههاي‌ فرهنگيِ ما به‌ آن‌ بي‌توجه‌ و كم‌ التفات‌ هستند.

موسيقيِ دسته‌ي‌ ج‌:

تاريخ‌ اين‌ دسته‌ از موسيقي‌ها به‌ ورود نخستين‌ قبايل‌ مهاجر عرب‌ كه‌ با سپاه‌ اسلام‌ به‌ ايران‌ مي‌آمدند مي‌رسد لمبتون‌ در تاريخ‌ ايلات‌ ايران‌، از حضور بيست‌ هزار طايفه‌ي‌ عرب‌ در بيابان‌ جوز جانان‌ خبر مي‌دهد (ايلات‌ و عشاير، به‌ ترجمه‌ي‌ علي‌ تبريزي‌، مجموعه‌ي‌ كتاب‌ آگاه‌، 1362) و مي‌دانيم‌ كه‌ در حدود 500 هجري‌ قمري‌ بين‌ صد تا چهارصد خانوار كرد از جبل‌السماق‌ به‌ ايران‌ وارد شدند و وارد منطقه‌يِ كردان‌ پارس‌ گرديدند كه‌ بعدها نام‌ «لر بزرگ‌» و «لر كوچك‌» يافت‌، طوايف‌ ديگري‌ از جبل‌السماق‌ در اوائل‌ قرن‌ هفتم‌ هجري‌ قمري‌ و در زمان‌ حكومت‌ اتابك‌ هزارسف‌ به‌ اين‌ منطقه‌ وارد شدند كه‌ تأثيرات‌ بسياري‌ بر فرهنگ‌ و هنر منطقه‌ نهادند به‌ همراه‌ اين‌ عده‌، طوايف‌ عربي‌ از عقيلي‌ و هاشمي‌ نيز به‌ منطقه‌ وارد شدند كه‌ بيگمان‌ موسيقي‌ خاصي‌ را نيز در منطقه‌ از نوع‌ موسيقيِ ابتدايِ افريقاي‌ فعلي‌ در منطقه‌ رايج‌ نموده‌اند، اينان‌ پس‌ از مدتي‌ با همزيستي‌ و نزديكي‌ با اقوام‌ از پيش‌ در منطقه‌، آنقدر قوي‌ مي‌شوند كه‌ به‌ قوم‌ «شول‌» كه‌ در سرزمين‌ شولستان‌ مناطقي‌ از اصفهان‌ و چهارمحال‌ فعلي‌ حمله‌ برده‌ و آنان‌ را سركوب‌ كرده‌ و مي‌رانند، به‌ همين‌ سبب‌ است‌ كه‌ هرگاه‌ آوازهاي‌ شُليل‌ (شول‌ ايل‌) را شنيده‌ام‌ به‌ خود نهيب‌ زده‌ام‌ كه‌ اين‌ مي‌تواند سوگ‌ حماسه‌هاي‌ آن‌ قوم‌ باشد و مي‌تواند به‌ صورت‌ (شول‌ ايل‌) نوشته‌ شود، بخصوص‌ در آوازهاي‌ شليل‌ هر منطقه‌ مي‌توان‌ اوصاف‌ و تعاريفي‌ را شنيد كه‌ حكايت‌ داغ‌ غريبي‌ و ستم‌ از نواهاي‌ آوازي‌ آن‌ مي‌آيد:

شُو دراز و مَه‌ بُلَن‌، دل‌ نيگِرِه‌ جا، هر كِه‌ مِن‌ جامون‌ نِشَسْ، دِلِس‌ چي‌ دِلِم‌ با

شبي‌ بلند و ماهتاب‌، دلم‌ قرار نمي‌گيرد، هر كس‌ كه‌ بين‌ ما فاصله‌ انداخت‌، دلش‌ چون‌ دل‌ من‌ (بي‌قرار) شود. پس‌ از اعراب‌، آمدن‌ اقوام‌ اوغوز به‌ ايران‌ آغاز شد، مغول‌ها، تركان‌ خاقاني‌ از ماوراءالنهر و تركان‌ غزنوي‌ از شرق‌ ايران‌ وارد شدند، سلجوقيان‌ قبايل‌ چادرنشين‌ و صحراگرد تركي‌ بودند كه‌ از نواحي‌ قرقيزستان‌ واقع‌ در آسياي‌ مركزي‌ به‌ ايرانِ آن‌ سامان‌ آمدند و به‌ مرور زمان‌ تا مرزهاي‌ عربستان‌ و اروپاي‌ شرقي‌ را زير فرمان‌ بردند، پس‌ از آنان‌ طوايفي‌ از تركانِ غور كه‌ از كوچندگانِ افغانستان‌ بودند به‌ نام‌ خوارزمشاهيان‌ بر ايران‌ حاكم‌ شدند.

در اين‌ فاصله‌ در اثر فشارهايِ ترك‌هايِ قبچاق‌ و مغول‌هاي‌ بودائي‌ (مانگيت‌ها) تركمن‌هاي‌ مانقشلاق‌ در دسته‌هاي‌ جداگانه‌ به‌ ايران‌ وارد شدند، يورش‌ مغول‌ها نه‌ تنها بازمانده‌هاي‌ تاراج‌ پيشينيان‌ مهاجم‌ را از بين‌ برد، بلكه‌ موجب‌ شكل‌يابيِ اقوام‌ جديدي‌ در كوچ‌نشيني‌ ايران‌ شد.

موسيقي‌ قشقايي‌ها، گرايلي‌ها، وَفسي‌هاي‌ اراك‌، تركمن‌هاي‌ ايران‌ از اين‌ نظر بسيار مهم‌ و قابل‌ پژوهش‌ است‌ و هيچ‌ تأمل‌ دقيق‌ و درستي‌ تاكنون‌ بر آن‌ نشده‌، ضمن‌ آنكه‌ ايل‌هايي‌ چون‌ عرب‌ كوهي‌هاي‌ ايران‌ نيز در اين‌ دسته‌ جاي‌ مي‌گيرد.

 

 

و اینک  نیز  خسروشیرین تابعی است از شهر آباده که تاریخش این است:

 قدیمی ترین منبعی که درباره آباده ذکری به میان آورده است فارسنامه ابن بلخی میباشد و ابن بلخی که کتاب خود را بین 500 تا 510 هجری قمری تالیف کرده است.و آباده را از ناحیه ارود بزرگ و کوچک مشخص کرده و آن را جزء کوره استخر خوانده چنین مینویسد:

(ارود بزرگ و کوچک مرغزاری است طول آن سی فرسنگ در عرض سه فرسنگ و ناحیتی است در این مرغزار همه دیه ها ملکی و خرابی بقطع گذراند و حومه آن نواحی بجه است. و هوای آن سرد سیر است. بغایت چنانچه درخت و باغ نباشد و در صحرا و کوه همه چشمه هاست .دیهی ملکی هم از ناحیت و سرحد آن نواحی این دیه است و جمله آبادان است و دیه گوز{ده گردو: گوز فارسی است و به معنی گردو میباشد عربی آن جوز است و در ترکیب جوزقند با همین مفهوم به کار میبریم.}و آباده و شورستان [شورجستان]و بسیار دیه های دیگر از این ناحیت است.)

 

ابن بلخی در قسمت دیگری مینویسد:

(قلعه آباده قلعه استوار است اما چون دیگر قلاع است کمی کوچک است و هوای آن معتدل است و آب از مصنعه و بر آن جنگ است.)

و باز در جای دیگر مینویسد:

(یزد خواست و دیه گوز و شورستان و آباده و دیه هاکی بر آن صوبست همه سردسیر است و غله بوم و هیچ میوه نباشد و آب روان و چشمه باشد الا شورستان کی آب شور بود.)

ابن بلخی در صفحات 227 تا 229 به طور مشروح راههای فارس را تا اصفهان که شامل چهار راه میشود شرح می دهد و درباره راه زمستانی چنین می نوسید: (2- راه اصطخر -هم از یزد خواست بیرون آید بر صوب اقلید و سورمق شصت و نه فرسنگ این راه درازتر است و اما راه زمستانی اینست که دیگر راه ها ببندد.:

منزل اول از شیراز تا زرقان ...هفت فرسنگ

منزل دوم پاودست... شش فرسنگ

منزل سوم اصطخر... چهار فرسنگ

منزل چهارم کمه... شش فرسنگ

منزل پنجم کمهنک... چهار فرسنگ

منزل ششم دیه بید... هشت فرسنگ

منزل هفتم دیه پولند[در حال حاضر مشخص نیست کجاست]... هفت فرسنگ

منزل هشتم سرمق... هفت فرسنگ

منزل نهم آباده... پنج فرسنگ

منزل دهم شورستان... هفت فرسنگ

منزل یازدهم یزد خواست... هشت فرسنگ

حمداله مستوفی در نزهت القلوب ( که آنرا در 740 هجری قمری تالیف کرده است ) می نویسد:

(آباه شهرکی کوچک است با قلعه ای استوار و هوای معتدل دارد و آبش از فیض رود کر است[::: آیا حمد اله مستوفی اشتباه کرده یا از وجود شعباتی از رود  کر استفاده می کرده اند؟ آثار بجا مانده در تمام منطقه آباده مطلب حمد اله مستوفی را تایید می کند . پس مسئله آوردن آب ماربر که حدود 40 سال مورد توجه مردم است در 660 سال پیش واقعیت داشته و مردم آباده از آن استفاده می کرده اند.:::]و در آنجا غله و انگور بسیار بود و مواضع بیشمار از توابع آنجاستحقوق دیوانش بیست و پنج هزار و پانصد دینار است.)         

و مولف مرات البلدان ناصری زیر واژه آباده می نویسد:

( مولف گوید آباده از آبادی های بزرگ مابین اصفهان و شیراز است تا اصفهان تقریبا از سی فرسخ کمی متجاوز و تا شیراز از چهل فرسخ قلیلی بیشتر است خرابه زیاد اطراف این آبادی موجود است که دلیل بر آبادانی قدیم آنجاست در سمت شمال شیراز و طرف نقطه ما بین جنوب و غربی اصفهان واقع شده در قدیم قلعه در آنجا بوده از قرار تقریر بعضی مسافرین فرنگی که در آنجا سفر کرده اند الحال بیشتر سکنه آباده در میان همان قلعه منزل دارند و جمعیت آن ها زیاده از پنج هزار است. میوه خانه شیراز و اصفهان آباده است. باغاتش زیاد و انواع و اقسام فواکه آنجا به عمل می آید صنعت مخصوص اهالی آنجا قاشق سازی است که از چوب میسازند و در صغحات اصفهان و شیراز معروف و متداول است.

این قاشق های منبت و بسیار نفیس و قد بعضی از آنها سه چهارک است این طرز منبت کاری در هیچ جای فرنگستان نیست حتی در سوئیس و آلمان هم که این حرفه دایر است به این درجه کاملی نیست علاوه بر قاشق جعبه های بسیار خوب چوبی ساخته و منبت می نمایند.و تاریخ  آباده در دوران باستان و صدر اسلام  نیز بدین روایت است:

آنچه از تاریخ باستان ایران مستفاد می شود آن است که از دوران هخامنشیان در میان طوایف چادر نشین فارس ما بنام کرد برمی خوریم. و این کرد ها بویژه در دوره ساسانیان در نواحی مرکزی ایران در میان اصفهان و آباده زندگی میکرده اند.

اما از نحوه ی زندگی و چگونگی چادرنشینی آنان اسناد و مدارکی در دست نیست.

با این موضوع ما برمیخوریم به باتلاق ها یا دشتهایی که در حوزه شهرستان و شهر آباده به گور بهرام مشهورند.یکی از منابع تاریخی گور بهرام را بین دو دشت در دشت بین آباده و شولگستان [شورجستان]میداند.دومی گور بهرام را در باتلاقی در سرحد چهار دانگه و در حوالی آسپاس میداند. و سومی در دشت مجاور سورمق و همگی معتقدند که بهرام گور در هر یک از اینها در شهرستان آباده فرو رفته است.

البته دلیل و ادعای این امر آنست که از هفت گنبد بهرام گور تمامی در منطقه این شهرستان میباشد.[::: بهرام گور هفت دختر از هفت اقلیم گرفته و هر یک را در یک قصر قرار داده و هر یک از روزهای هفته را با یکی از آنها می گذرانده است.شنبه در قصر مشکین(واقع در آسپاس سرحد چهاردانگه)، یکشنبه در گنبد زرد (واقع در کوشک زرد در سرحد چهاردانگه)، دوشنبه در گنبد سبز (واقع در بین ده بید و آسپاس)، سه شنبه در گنبد سرخ (اطراف آن فاقد آبادی است و تل خاکی بیش نیست.)، چهارشنبه در گنبد کبود(در سورمق در 22 کیلومتری جاده آباده به شیراز)،پنجشنبه در گنبد صندلی(اطراف آن فاقد آبادی است.)،جمعه در گنبد سفید(در ده بید):::]بعلاوه تا آنجا که تاریخ نشان میدهد مرز استان فارس و استان اصفهان در بین ایزدخواست و امین آباد بوده و گاه شهرک امین آباد نیز میپوشاند.

 

بنابراین همواره آباده جزء استان فارس بوده و در دوره هخامنشی و ساسانی نیز الزاما میباید وجود داشته باشد اما با کیفیت متفاوتی زیرا فاصله استخر تا اصفهان زیاد بوده و ناگزیر باید توقفگاههایی برای راه زمستانی خود تا ایزدخواست داشته باشند.

راه زمستانی فارس از استخر شروع از دهبید و سورمق و آباده گذشته و به ایزدخواست می پیوسته است اما متاسفانه در آثار معدود نوشتاری دورانباستان بحثی از این مقوله رانده نمیشود و وجود آثار باستانی منحصر به فرد منطقه شهرستان آباده این راه را نشان می دهد.در شمال شهر آباده در مجاورت قبرستان کنونی آباده زیارتگاهی به نام خواجه بر بالای کوهی به همین نام وجود دارد که تمام اطراف آن را قبرهایی از سنگ پوشانده اند و هر قبر به صورت یک توده سنگ در آمده .در فاصله کمی از همین کوه بر بالای کوهی دیگر که از نظر سوق الجیشی فوق العاده حائز اهمیت است خرابه های قلعه ای وجود دارد که بنام قلعه گبری میباشد که هنوز پل دفاعی آن سالم باقی مانده است و برعکس تصورات برخی این محل جهت نگهداری آذوقه و مواد و نیز سکنی زرد تشتیان پیش از اسلام و صدر اسلام بوده است.در فاصله سه کیلومتری جنوب این کوه ،قلعه گبری دیگری در مجاورت شهرک خراب شده وزیر آباد وجود دارد که استوردان یا به عبارت دیگر قبرستان آنها بوده است.در شش کیلومتری آباده در 600 متری شهرک کوشکک قلعه گبری دیگری نیز وجود دارد و جالب آنکه سراسر منطقه شهرستان آباده در قلل مرتفع کوهها از این نوع قلعه گبری وجود دارد. آثار دیگری از قبیل خرفخانه ها [::در دوران باستان مردم معتقد بودند پیران به مرحله ای میرسند که خرفت(خرف) می شوند.از این نظر آنها را در ساختمانهایی به همین نام نگه می داشتند تا روزی مرگشان فرا رسد::] با تعداد زیاد از جمله در پشت کوه خواجه و کوههای سورمق ودر چهل ذرعی نیز دال بر قدمت آباده می باشد.ضمنا واژگان برخی از دهات آباده نظیر درغوک ،ادریس آباد،کوشکک و جزمودق که همه اینها در حال حاضر جزء شهر آباده شده اند و همه مردم قدمت آنها را پیش از اسلام و صدر اسلام میدانند و تائید میکنند.

اما متاسفانه در هیچ منبعی و ماخذی بحثی از اینگونه آثار نشده و مقدسی اولین کسی است که در کتاب خود از راه زمستانی نام میبرد ولی منزلگاهای آنرا در این محدوده مشخص نمی کند.از طرف دیگر احتمال دارد واژه محاوره ای آباده از دید سیاحان و جغرافی دانان عرب بعد از اسلام توهم انگیز بوده باشد که بین واژه های آباده و آبادی ( مثلا اینجا آباده است) و جمله (اینجا آبادی است ) و نیز آباده طشک نتوانسته باشند تمیزی قائل گردند و ضرورتا با اعلام واقعیت مکانی آباده توسط ابن بلخی در کتاب خود جغرافی دانان بعد از او ناگزیر آن را دنبال کرده باشند

 

این شرح در گذر تاریخ شاهد حوادثی بوده که ذکر آن در این مدخل شایسته است : حوادث مهم تاریخی آباده

 

 

همانطور که گفته شد تا دوره صفویه جاده زمستانی اصفهان به شیراز از آباده عبور می کرده و به تدریج و با گذشت زمان به اهمیت این جاده افزوده می شود به نحوی که همین جاده به عنوان جاده زمستانی و تابستانی قرار می گیرد.

بنابراین شهری که از نظر سوق الجیشی حائز اهمیت بوه و نیز در مسیر این جاده واقع شده نمی تواند بدون رخ دادهای تاریخی باشد به ویژه آنکه در طی سیصد سال گذشته که دائم به وسیله پادشاهان به فارس لشکر کشی می شده و همچنین حمله افغان * به فارس و نیز مالیات های سنگین و گزافی که مردم ستمدیده آباده ** برای همین لشکر کشی ها پرداخت کرده اند همه و همه باید مورد تجزیه و تحلیل قرار گیرد که از ظرفیت این کتاب خارج است

اما از آنچه که در اینجا لازم به شرح مختصری است دو واقعه مهم را می توان نام برد:

|| شاه اسماعیل سوم در آباده

|| جنگ آباده

*سالخوردگان آباده هنوز حمله دردناک افغان و خرابی های آنرا تعریف می کنند.اینان از پدران و پدر بزرگان خویش تعریف می کنند.که لشکر افغان پستان زنان را در آباده بریده اند و قتل و غارت ارمغان سفر آنان بوده است.ما دهاتی داریم که از حمله افغان خراب شده اند و برای ابد به ویرانه ای مبدل شده اند.

** تمام اسناد دوره افشار، زند و قاجاریه نشانگر این واقعیت است که با جمعیت آن روز آباده مردم آباده مالیات های سنگینی پراخته اند. از جمله آنکه مردم آباده از ترس نادر و نیز مالیات هایی که اخذ می کرده شخصی به نام حسین سلطان را راضی می کنند و پنجاه تومان به پول آن روز به او رشوه می دهند تا نزد نادر که به نزدیکی آباده ( رامشن کنونی که جزو استان اصفهان است) رسیده . برود و نادر را از آمدن به آباده باز دارد و سلطان حسین موفق می شود و نادر از همانجا مسیر خود را برای ابرکوه تغییر میدهد.

 

 

نوشته شده توسط امیری در ساعت 9:54 | لینک  |